|
سرم سوداي گیسوي تو داره دلم مهر مه روي تو داره اگر چشمم به ماه نو کنه میل نظر بر طاق ابروي تو داره
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا بازهم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.گفتم: آخر آنچه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟گفت : بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، توباز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم برخدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...
سکوت کار آدم های بزرگه .... محبت واقعی اونیه که انتظار محبت کسی رو نداشته باشی .... وقتی زندگی ۱۰۰ دلیلی برای گریه کردن به تو نشون می ده تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به اون نشون بده . زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد . خوشبختی همین لحظه است که درش هستی .
با وفا باشي جفايت مي كنند بي وفايي كن وفايت مي كنند مهرباني گرچه آييني خوش است مهربان باشي رهايت مي كنند
دختر و بهار دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد میبرم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با هر چه طالبی بخدا میخرم ز تو با ناز میگشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش برچهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او خندید باغبان که سرانجام شد بهار رازی سرود و موجی بنرمی از او رمید دیگر شکوفه کردی درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گوئی میان مجمری از خوان نشسته بود میرفت روز خیره در اندیشه ئی غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود ( فروغ فرخزاد )
تو سخن میگویی، من نمیشنوم شاملو
بی هوا دلم تنگه یواشکی هایی رو کرد یاد یواشکی هایی رو که دوست داشتم اون لحظه یواشکی نباشن یواشکی ها یه جورهایی هستن ... استرس ، محدود در زمان ووو..... اما با این همه دلم هواشونو کرده اون اول اولا یواشکی داشتنتو یواشکی دیدنت یا .... جسارت کردن برای گرفتن یواشکی گرفتن دست هات ! ... اون یواشکی هایی که زمان رو متوقف می کردیم یواشکی هایی که در آغوش گذشتن ! ... یواشکی طعم لبهات دلم خیلی تنگ یواشکی ها شده ...
هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من
خوش آمدی!
|
About![]()
وجودم تنها Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
رضا اخباری |